نمیبخشمت..........هرگز........هرگز

وحشت از عشق که نه؛
ترس ما فاصله هاست
وحشت از غصه که نه؛
ترس ما خاتمه هاست
ترس بیهوده نداریم؛
صحبت از خاطره هاست
صحبت از کشتن ناخواستهی عاطفههاست؛
کوله باریست پر از هیچ که بر شانهی ماست ...!
گله از دست کسی نیست؛
مقصر دل دیوانهی ماست ...!
من تنها ترین فریاد در اوج صدایم
من عاشقانه ترین نگاه
در کشتی وجود توام
من می خواهم
زنده بمانم
تا با تو باشم
با تو بخوانم
چرا که بی تو می میرم!
تمام شعرهای من فریاد قلب من است!
وتمام آنها از آن توست
من زرد ترین پاییزم
در فصل نگاه تو
پس آن را دریاب وبا برق چشمانت
غروبش را همراه باش...
کسی چه می داند که فردا چه خواهد شد؟!
شاید تقدیر
دستان پر صلابتش را به سویم دراز کند
وشاید هم نه...
ولی تا آن روز
به امید رسیدن به نگاهت
در انتظار می نشینم ... !
نرو
بگذار دوستت داشته باشم
در برگیر مرا
وجودم را تهی از "خودت" مکن
بگذار دوستت داشته باشم
بگذار ترانه هایم عطر تو را بدهند
نگذار ...
نگذار دستانم خالی از تو شوند
نگاهم را پس نزن
بگذار دوستت داشته باشم
با من بمان
تا لبریز از شوق با تو بودن شوم
ببین ...!
التماسهایم بوی خواهش دارند.
من را در رویا، بی رویا رها نکن!!!
به جرم دوست داشتنت
نخواه که دوستت نداشته باشم...!
همه چیز از آن شب شروع شد
که تو ناخواسته ترسیدی
و من به دنبال تاریکی دویدم
از لابلای دستانت
هراس را دزدیدم و آرام بوسیدمت!
عاشق شده بودم آرام
و فقط من بودم و تو و خدا
همه چیز از آن شب شروع شد
که تو فنجان چای را شکستی
و من آرام {با خنده} بوسیدمت!
.
.
.
همه چیز آن شب تمام شد
که من پیراهن را پوشیدم
عروسکم را بوسیدم ( آرام و با گریه)!
و تو بی خداحافظی ...
رفتی ...!!
اين ويرانه جا داري
چرا نمي توانم تو را از ياد تنهايي هايم پاک کنم ؟
چرا نمي توانم غم صدايت را در گوش باد پراکنده کنم .....
به باد صبا گفتم حال تو را برايم بپرسد
پرسيد و آمد غمگين و دل شکسته کنار پيچک يادت نشست
نگاهش کردم و گفت :خوش است بدون تو و ياد تو
و حالا دلم خوش است به خبر خوش بودن تو ......
راستي! برگه خداحافظ تو را قاب کردم و در پنجره ي خيس چشمانم آويختم
زيباترين و تلخ ترين هديه روز تولدم
زجر آورترين خاطره روزهاي با هم بودن


















خدایا/ای خدای مهربون
داداشی